آوازه خوانِ سفر اميد
پيش درآمد؛اين نوشته ادامه مطلبي است كه با عنوان حنجره زخمي زاگرس در اين وبلاگ آمده و با تاخيري طولاني در نوشتن چند سطر باقي مانده بدينجا كشيده شده است، با اين توضيح كه عنوان آن در آغاز از حنجره زخمی زاگرس تا آوازهِ خوانِ سفر امید (بررسی مختصری از روایت های اجتماعی «ایرج رحمانپور»،شاعر و خواننده ی آواز های «لری و لَکی»)بوده و با دلايل موجه روزنامه شرق-كه قسمت نخست آن را چاپ نمود-به حنجره زخمي زاگرس تغيير يافته بود.
............
1- ایواره،اوری و دل گیر / دیو میکَهْ زِِرََ وِِ زنجیر/ تو چی شورِ شوقِ پروازْ؛ بالِ یانِ میاری وا ویر
در ابری،دل گیر و رو به شب غروب /که«جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر»ـ دیو، می آید)،{برای منِ ناتوان}،تو مانند شور و شوق پرواز،بال های {از یاد رفته ی پروازم} را به یادم می آوری)در اینجا ، حضور دوست مانند اشتیاق پروازی است که بال ها ی پرنده متأثر از آن به حرکت در می آیند و پرواز که فلسفه ی بال و پر است، آغاز می شود.
2- لویاکَت چی پَرِ سیمُرغ زخمِ سُهراو دِش میکَه نوش/ سِپَرِ سی چَشِ اِسبَن ، خشمِ روسم میکی خاموش
لبانت مانند پر سیمرغ است که زخم سهراب از آن نوش می کند{تا التیام یابد}/ {لباني،از یک سو بسان سپری برای چشم اسفندیار ،{ و از سویی دیگر ،آبي برای فرونشاندن{آتش} خشم رستم .
در اينجا؛ لبان دوست، نوشدارو قبل از مرگ سهراب هستند و این توانایی را دارند که غیرممکن ها (سلامت چشم اسفندیار و فرونشاندن خشم رستم ) را ممکن کنند ، زیرا اعجاز لبان دوست، با عنصر توامان زنانه و مردانه، لبانی ست از يكسو« به ظرافت شعر که؛«شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند/ که جاندار غارنشین از آن سود می جوید/ تا به صورت انسان درآید»(شاملو-آیدا در آیینه )و از سوی دیگر لبانی که چون به وادی شيواي سخن درآيند ، پهلوانانه مانع از هر پیشامد شوم شرارت می شوند. این ها لبان انسانی است که می تواند به جای منازعه ، عشق بورزد.انسانی خالی از خشونت.
3- دَسِهْ مِهْ بِیْرْ تا بَکَهْ گُلْ، دوتَئلِ حُشْگِ دارِ دَرْ/ تو چی می لِه زِنَهْ مَئِنهْ ؛چی خی دِ رَگْیام بَگَرد
دست مرا بگیر تا دو شاخه ی خشک درختِ بیابانِ {وجود من}گل دهند/{و سپس}مانند میل زنده ماندن{به من حیات دوباره ببخش}،مانند خون باش و در رگان من بِگرد.
(دو شاخه کنایه از دو دست شاعر است که در نبود یار بسان دو شاخه ی خشکیده درآمده اند و با التفات دوست، همین شاخه های خشکیده نه تنها جان می گیرند،بلکه گل می دهند.این هم پیوندی در مصرع دوم مانند میل زنده ماندن و مانند خون رگان برای شاعر است. به عنوان نکته ی پایانی این مختصر، می توان به قطعه ي «تونه می نویسم» در مدح و ستایش آرمانِ آزادی اشاره نمود، که رحمانپور با الهام از شعر«تو را می نویسم ِ»«پل الوار» شیلیایی ، سروده و آنرا در کاست «سفر امید» اجرا نموده است.
تونِهْ می نِویْسِمْ(تو را می نویسم).
وِریْ سَن وِ ری چو (بر صخره ،بر درخت).
مینِ تَنَهْ دَسِمْ (بر کف دستم).{«آنجا که می گوید سلام!/آنجا که می گوید خداحافظ!/آنجا که به احترامی به اهتزاز در می آید»( تفسیر رحمانپور در مصاحبه با وی می باشد)}
تونِهْ می نِویْسِمْ.
دِ چالی و دِ بَرْزی (بر اعماق دره ها، بر بلندای کوهساران)
دِ کو هو و بیاوو(در کوه وبيابان).
وِ هر جا بَرَسِمْ (به هر جا که برسم).
تونِهْ می نِویْسِمْ.
دِ رَتِهْ دِ مَنِهْ (در ماندن یا رفتن ).
دِ بیِهْ نِویِِه (زنده یا مرده).
دِ خووْ وُ بیاری (در خواب یا بیداری).
تونِهْ می نِویْسِمْ.
اَگَرْ پا پیا وامْ (خواه درمانده ).
یا دل زیرِ پامْ با(یا سوار بر اسبِ مرادِ دل)
وا زینِ طِلایی(اسبی که زین و برگش از طلا ست)
میْنِ نو سواری(اسبی تیزرو و تازه رام شده)
تونِهْ می نِویْسِمْ.
وِ هَر جا کِهْ سوزه (بر سيزينه گي)
وِ هَر جا رَنیْنِهْ(بر هر زيبايي)
وِ ریْ بازو یَل(بر بازوی یَل)
که سَرْ دِلْ جُمَنِهْ(که دل قوی داشته است)
که سایَش سَنینِه(که سایه اش سنگین است)
که زوردار رِِمَنِهْ (که پشتِ، یلان بسیاری را به خاک مالیده است)
لارِِشْ آهنینه({اویی} که تنی پولادین دارد)
تونِهْ می نِویْسِم.
وِِ هَر جا که پاکَهْ (بر بی کرانِ پاکی شریف)
وِ هر جا سِفیدَه (بر بی کرانِ سفید)
وِِِ ری پِِشْنی اسبی (بر پیشانی سفید بختِ اسبي)
که هوگَِهْ سوارِِش «سفرِ امیده »(که میدان گاه سوارش ،« سفر امید» است)
تونِهْ می نِویْسِمْ.
وِِِ ری بالِِ پرواز (بر بال پرواز)
وِِِِ ری اوجِ آواز (بر اوج آواز)
وِ اوچِهْ (بر آنجایی؛)
که دَسی دَرینِ میکَه واز (که دستی،{در نهایت} در بسته را، خواهد گشود.)
تونِهْ می نِویْسِمْ(تو را می نویسم).
{ای آزادی!}
پاياني؛با توجه به روحيه نقدپذيري استاد رحمانپور و نياز انكارناپذير هر بيان و صوتي به نقادي، شايسته است ، دوستداران از زاويه محدوديتها نيز شعر و صداي رحمانپور را مورد امعان نظر قرار دهند، زيرا از اين رهگذر است كه هنرمند ميتواند در اوج بماند و آيينهي شفاف روزگار خويش باشد.